| سلام چطوری؟ دلت برام تنگ شده؟اگه دلت خواس برام کامنت بذار. فعلا بااااااااااااااای ![]() ![]() | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
از امروز دنبال یه عشق پاکم
| سلام چطوری؟ دلت برام تنگ شده؟اگه دلت خواس برام کامنت بذار. فعلا بااااااااااااااای ![]() ![]() | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
برای انتشار کتاب دایرت المعارف کاریکاتوریست ها به یک اسپانسر نیازمندیم.
شماره تماس:۰۹۱۴۳۰۰۸۸۱۷
سعید داوری
وقتي كه گل در نمي آد
سواري اين ور نمي آد
كوه و بيابون چي چيه ؟
وقتي كه بارون نمي آد
ابر زمستون نمي آد
اين همه ناودون چي چيه ؟
حالا تو دست بي صدا
دشنه ي ما شعر و غزل
قصه ي مرگ عاطفه
خوابهاي خوب بغل بغل
انگار با هم غريبه ايم
خوبي ي ما دشمني يه
كاش من و تو مي فهميديم
اومدني رفتني يه
تقصير اين قصه ها بود
تقصير اين دشمن ها بود
اونا اگه شب نبودن
سپيده امروز با ما بود
سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزهاي بچگي
ازروز به شب رسيدنه
دشمني ها مصيبته
سقوط ما مصيبته
تقصير اين قصه ها بود
تقصير اين دشمنها بود
اونا اگه شب نبودن
سپيده امروز با ما بود
كسي حرف من و انگار نمي فهمه
مرده زنده خواب و بيدار نمي فهمه
كسي تنهايي مو از من نمي دزده
درد ما رو در و ديوار نمي فهمه
براي تنهايي خودم دلم ميسوزه
قلب امروز ي من خالي تر از ديروزه
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!
عشق و ثروت و موفقیت *
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
![]()
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
![]()
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
بازم سايتتون باز نميشه.
يه پست جديد بزاريد با عكس سبك
هستي جون بخدا وبت باز نميشه.
نميدونم چجوري نظر بدم.
ميگي چيكار كنمۀ
من محمد مهدي از كرج هستم
متولد ۱۳۶۶
پدرم مدير مدرسه هستش
خودم دانشجوي شبكه هاي كابلي هستم.ترم۵
استقلالي هستم.
دوست دارم شما هم خودتون رو معرفي كني.
لطفا وبتون رو درست كنيد.اينجوري نميتونم نظر بدم.
معذرت.